حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

مسافرت مشهد و شمال

1392/3/3 9:49
374 بازدید
اشتراک گذاری

خوشگل مامانی

 

 

قبل از اینکه از مسافرت و اتفاقاتش رو برات بگم چند تا از اتفاقات قبلش رو برات مینویسم

همش میخوای بری ددر و هی میای و به این و اون گیر میدی بغلت کنن و بعد میگی در اونا هم مجبور میشن ببرنت  یا حتی خود من.

 

 

بازم مریض شدی

 

 

اسهال و استفراغ و تب شدید. از بیست و یکم فروردین مریضید شروع شد تا بیست و هفتم که کم کم داشتی بهتر میشدی.

حدیثه سادات ده دندونه شد.

نهم اردیبهشت دیدم که دوتا دندون خوشگل در آوردی. دوتا دندون پایین در راستای چشمای نازت.

عزیز دلم خیلی شیرین شدی  و هرروز کارای جالب تر و با نمک تر برامون انجام میدی.

دست میدی_ دوتا دستات رو میبری بالا و خداروشکر میکنی_ دندونا و دست و پا و چشم و دماغ و دهن و اینا رو دیگه خوب خوب یاد گرفتی و نشون میدی_ سینه میزنی_ نانای میکنی_ موشی میشی_ سرسری میکنی_بوس صدا دار میخوری_

خیلی جیغ میزنی و همه کاراتو با جیغ جلو میبری.

تازگیا یاد گرفتی وقتی بهت میگم برو فلان چیز و بیار اگه قدت برسه میری میاری.

خیلی عروسک دوست داری  و به ماشین و تفنگ و و توپ و اینجور چیزا اصلا علاقه نشون نمیدی.

 

 

و اما مسافرت...

 

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا


یکشنبه بیست و دوم  اردیبهشت با ماشین خودمون حرکت کردیم به سمت مشهد مقدس..

دفعه اول که بردمت حرم خیلی اذیتم کردی زیارت و نماز که هیچی نگذاشتی بخونم از پا منو انداختی از بس دنبالت دویدم. نمیزاشتی بغلت کنم و همش خودت راه میرفتی.

لب حوض رفتی و همه هیکلت و خیس آب کردی اگه دست بهت میزدم جیغ میزدی. صبر کردم تا بعد نماز که خلوت بشه بردمت دادمت به بابایی تا تونستم من نمازمو بخونم .بعداز نماز هم چون من خیلی از دستت خسته شده بودم  زود رفتیم هتل.

روز سه شنبه من برنج داغ کردم که بخوریم از بالای تخت خوتو انداختی پایین و کف دستت چسبید به کف ماهیتابه.. وای که چقدر گریه کردی همه هتل و رو سر گذاشته بودی. یه تاول خیلی بزرگ زد. بابایی رفت از داروخونه پماد و باند و اینجور چیزا گرفت باند پیچیش کردیم. ای خدا از دست تو از بس که شیطونی...

 

 

دیگه بدبختیای حرم رفتنمون شروع شد باید صحنایی میرفتیم که حوض نداشت و حتی آبخوری هم نباید چشت ببینه چون میخواستی آب بازی کنی دستت باند پیچی بود.

شنبه بیست و هشتم راهی شمال شدیم  و دو روز هم اونجا بودیم و از جاده فیروزکوه به قم اومدیم.

در کل سفر خوبی بود.

خدایا همه ی کسانی که توی جاده ها هستن رو از هرگونه حادثه ای حفظ بفرما.

 

قربونت برم که رفتی روی جا کفشی وایسادی..

 

 

عزیز دلم با این دستت میخوای همه کار بکنی

 

 

بابایی رفته بیرون تو هم میخواستی باهاش بری مثلا قهر کردی  اومدی این گوشه نشستی

 

 

الماس شرق.............

 

 

فدای چپ چپ نگاه کردنت!!!

 

 

به این بازی گیر داده بودی و از پاش تکون نمیخوردی

 

 

من اینو میخوامممممممممممممممممممممم

 

 

بفرما عزیزم بازی کن

 

 

ماشین بازی با دوستم

 

 

بزار استارت بزنم..

 

 

اومدیم خونه. صبر کن وایسم عکس بنداز

 

 

دستم بستس نمیتونم دست بزنم..

 

 

شمال

 

میخوام برم بالای مبل

 

 

خودم رفتم این یکی و نگاه کن چجوری میرم

 

 

واااااااای یکی منو بلند کنه.. دارم خفه میشم. کمک!!!!!

 

 

به خیر گذشت...

 

 

پارک جنگلی النگدره

 

 

بیا بریم بازی ی ی ی

 

 

من میخوام برم قایق سواری

 

 

بیا بریم دیگه....... ای بابا

 

 

آخ جون قایق سواری...

 

 

دریای آروم خزر

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

دایی حدیثه سادات
6 مهر 92 20:54
سلام دایی یادش بخیردستت آخ شده بود.قربونت شم


سلام ممنون
farzaneh
13 مهر 92 11:54
سلام عکساش خیلی قشنگه امیدوارم همیشه سالم باشه.
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 16:11
زیارتت قبول عزیزم
ایشالاه همیشه به سفر و خوشی


خدا قبول کنه. به همچنین